ناگه صدای موحشی بشنیدباران
لرزید برخود چون درخت بید باران
شاید تگرگی پیشتر باریده درباغ
زین فکراندک دردلش ترسید باران
از حجله ابرش به کوه ودشت وصحرا
مثل عروس شب سرک بکشید بارن
ناگاه سروی با تمام قامتش گفت
لبهای اطفال چمن خشکید بارن!!!
اما زبانم لال گویی لال بودند
تا کودکان لال خود را دید باران
شد بردهان غنچه های گنگ ومعصوم
حرفی نهاد و یک به یک بوسید باران
*****
دیگر صدای غنچه می پیچید درباغ
وقتی بساط خویش را برچید باران
